بچه تر که بودیم٬بعد از ظهرهای گرم تابستان با امیر به کوچه می رفتیم.
گل کوچک بازی می کردم...بعضی وقتها هم بالا بلندی
بچه های علی عصمت خانم اگر بودند٬قایم باشک هم بازی می کردیم.
وقتهایی که گل کوچک بازی می کردیم٬حسابی عرق می ریختیم
حتی بعضی وقتها هم زمین می خوردیم و سر زانوی شلوارهایمان پاره می شد..
امیر هم همیشه سر آرنجش زخمی می شد.
بعد٬ دم آمدن بابا که می شد٬می رفتیم خانه.
مامان٬سر و روی خاکیمان را می شست و مرتبمان می کرد.
زخم آرنج امیر را می بست.
سر زانوی شلوارهایمان را می دوخت
و زیر لب به من می گفت:
"دختر٬بشین تو خونه٬با عروسکات بازی کن٬خوبیت نداره سر ظهر می دوی توی کوچه"
و وقتی بابا می آمد٬مارا مرتب و تمیز می فرستاد پیش بابا.
بابا هم اصلا نمی فهمید که ما چقدر آتش سوزانده ایم و چه بلاهایی سرمان آمده...
آقا سید مهدی!
می خواهم یواشکی و در گوشی با مادرت حرف بزنم.
مادرآقا سید مهدی!
ما همان بچه های سر به هوا و بازیگوشیم...
زمین خورده ایم...خاکی شده ایم.
سر آرنج هایمان زخمی گناه است...
سر و روی ما را بشوی.
زخم هایمان را ببند.
و ما را مرتب بفرست پیش پسرت...
راستش با این زخم ها و با این گرد و خاک٬رویمان نمی شود برویم پیش پسرت!
ما را بشوی از گناه امشب...