تبليغاتX
سقاخانه - شمع شصت و سوم

 

 صدای حسنیه خانم از اتاق پایین می آمد که محکم توی گوش ناصر-نوه اش -زد

و بعد شروع کرد به گریه کردن که :

"اگر سایه آقات بالا سرت بود و مادرت جوونمرگ نمی شد شاید تو به این روز نمی افتادی. "

یادم افتاد به حرفهای مادر جونم که می گفت:" یتیم بچه شیعه است که از امامش دور افتاده"

آقا!

ما از شما دور افتادیم...

چشم باز کردیم همه را دیدیم الا شما...

صدای همه را شنیدیم بجز شما...

بچه یتیم وضعش بهتر از این نمی شود...

شاید اگر بودی این همه بد نمی شدیم...

اگر سایه ات را که بالای سرمان است می دیدیم٬ شاید به این روز نمی افتادیم.

آقا!

خسته شدیم از ندیدنت...از نشنیدن صدایت...

آقا!

یکبار صدایم کن به اسم کوچک...ضرر که ندارد...شاید درست شدم!

 

 

+       |