امروز ظهر٬ بابا خانه نیامد.
مادر گفت که بابا٬ دلش برای حاجی تنگ شده بود٬
برای همین هم٬ رفته پیش عمه لعیا
بابای ِمن٬ هر وقت دلش برای پدرش
که سالهاست فوت کرده٬ تنگ می شود
به دیدن عمه اش می رود.
بابا می گوید٬ عمه بوی ِحاجی را می دهد.
من اما عمه ندارم٬ و روزهایی که بابا برای ماموریت به مسافرت می رود
و من هی دلم برایش تنگ می شود٬ نمی دانم کجا بروم.
آقا سید مهدی!
شما عمه داری.عمه ی شما٬ قم است.
مادرم می گوید٬ عمه ی شما خیلی خانم است.
آقا سید مهدی!
شما هم که دلت برای پدرت تنگ می شود٬می روی دیدن عمه ات؟
دلت که هوای ِ پدرت را می کند٬ سر می گذاری به ضریح حرم عمه ات؟
آقا سید مهدی!
امشبت را تسلیت...آقای ما!
شمع چهل و دوم نذر اجابت دعای همه ی کسانی که امشب دلشان پیش عمه ی شماست!