آقا سید مهدی!
من سه اسکناس دوهزار تومانی از عیدی هایم
را گذاشته ام زیر ِقرآن
که وقتی نامه ی شما آمد٬ بدهم به پیرمرد ِپستچی.
چون خانم ِدینی ما گفته است٬ هر کس برای شما نامه بنویسد
بی جواب نمی ماند.
آقا سید مهدی!
من اما خیلی وقت است که برای شما نامه نوشته ام
و توی ِچاه انداخته ام
اما شما هنوز جواب مرا نداده ای.
بعضی وقتها به خودم می گویم شاید نامه را بدخط نوشته ام
یا شاید شما خیلی سرت شلوغ است
اما من خیلی وقت است که منتظرم آقا!
راستی٬ مادرم می گوید پیرمرد پستچی
دو تا دختر دم بخت دارد و دست و بالش هم تنگ است.
اگر شما زود٬ جواب نامهی مرا بدهی
من هم سه تا دوهزار تومانی را به پیرمرد می دهم
تا به قول ِبابا٬ به زخم ِزندگیش بزند.
آقا سید مهدی!
شما که دوست نداری٬ دست وبال پیرمرد تنگ باشد
دوست داری؟
شمع چهلم نذر آمدن نامه ات!