تبليغاتX
سقاخانه - شمع سی و نهم
 
لباس ِعید ِ ما٬ امسال مشکی است.
 
ما امسال٬ آجیل هم نخریدیم.
 
و شیرینی نخودچی و گردویی هم نه!
 
و صدای "یا مقلب القلوب" خواندن مادرجون٬ نپیچید.
 
و از دست ِ مادرجون٬ هم عیدی نگرفتیم.
 
امسال عید٬ کنار بابا
 
جای ِ مادرجون خالی بود...خیلی خالی!
 
آقا سید مهدی!
 
بابا٬ گریه نکرد.
 
اما ریش هایش٬ تند و تند سفید شد.
 
و فشار خونش هی بالا رفت.
 
بابا به ما گفت که وقتی خیلی دلمان برای مادرجون تنگ شد
 
یاد ِمادر ِشما باشیم.
 
که خیلی جوانتر از مادرجون بود
 
گفت که یادمان باشد٬برای تشییع مادر ِشما٬ کسی نبود غیر از ۴ نفر!
 
که کسی بلند بلند٬ "لااله الا الله" نگفت.
 
آقا سید مهدی!
 
 من و امیر٬ مادر و بابا٬ دوستان مادرجون٬
 
همه می دانیم که مادرجون کجا دفن است.
 
اما آقا سید مهدی!
 
دوستان مادر ِ شما٬ نمی دانند قبرش کجاست...
 
بچه سید ها دلتنگ مادرشان که می شوند
 
نمی دانند که باید سر کدام مزار بروند...
 
آقا سید مهدی!
 
 دعا می کنی که مادرجون٬پیش مادر شما باشد؟
 
 
شمع سی و نهم نذر سلامتیت!
 
+       |