خانه قدیمی ما نزدیک سقاخانه بود. دلمان که می گرفت... دست در دست مادر جون می رفتیم سقاخانه! مادر جون شمعی روشن می کرد. به پارچه های سبز گره ای می زد. دعایی می خواند. دلمان باز می شد! .... دلم که بگیرد می آیم اینجا شمعی روشن می کنم. دعایی می خوانم. دلم باز می شود!