تبليغاتX
سقاخانه
 
آقا سلام!
 
پنج شنبه معلم ما گفت
 
که شما صادقان را دوست داری.
 
بچه ها خندیدند اما من ترسیدم...
 
از این که نکند شمع هایم صادقانه نباشد...
 
نکند وقتهایی که چشم هایم را بستم و کنار سقاخانه ایستادم و آرزو کردم
 
صادق نبوده ام.
 
من می ترسم از این که وقتی بیایی یادم برود این روزها...
 
یادم برود دعای فرج هایی که خواندم.
 
فراموش کنم که شمع ها نذر آمدن شما روشن می شد.
 
آقا!
 
من از این که راست نگویم...از این که صادق نباشم...
 
از این که دوستم نداشته باشی
 
می ترسم.
 
آقا!
 
من خیلی فکر کردم...تنها راه چاره اش این است
 
که شما دعایم کنی...دعا کنی که روراست باشم با شما
 
که این شمع ها صادقانه بسوزند برای شما...
 
آقا!
 
شما نفست حق است...دعا که کنی مستجاب می شود
 
مطمئنم که دعا می کنی.
 
من اما منتظر اجابتش می نشینم.
 
 
 
شمع شصت و یکم نذر این که صادقم کنی!
 
 
 
+       |