تبليغاتX
سقاخانه

 

به من گفته اند شما یار... 

شما سرباز می خواهی. 

من اما سربازی نرفته ام... 

تفنگ دست گرفتن را حتی بلد نیستم. 

جارو کردن و گردگیری اما می دانم...ظرف شستن را هم بلدم. 

آقا!

بگذار من خانه ات را جارو کنم.

ظرفهایت بشورم.

 اتاقت را گردگیری کنم.

نمی دانم...

اما بگذار با شما باشم...با شما بمانم...با شما بمیرم!

 

شمع شصتم نذر ماندنم با شما!

+       | 

 
آقا سلام!
 
 مثل ماهی قرمز عید شده ام
 
به همان سرگردانی... 
 
ماهی هر قدر هم که کوچک باشد٬ دلش برای دریا تنگ می شود.
 
ماهی هر جا که باشد٬خانه اش دریاست.
 
هر جا غیر از دریا٬سرگردان است انگار.
 
آقا!
 
این روزها سرگردانم.
 
دلم تنگ است.
 
قرار نبود میان ما و شما این همه فاصله باشد.
 
قرار نبود این همه از شما دور شویم.
 
آقا!
 
خانه ی ما٬ اینجا نیست.
 
خانه ی ما٬ خیمه ی شماست.
 
خانه ی ما جایی است که شما هستی.
 
آقا ببین!
 
کمتر از انگشتان دو دستم مانده تا محرم...
 
تا شب اول محرم...آقا!
 
تا آن شب ماهی کوچک قرمز را به خانه اش ببر...به خیمه خودت...به دریا!
 
 
 
شمع پنجاه و نهم نذر شب اول محرم!
 
 
+       |