اشرف خانم سرم را بوسید و گفت:
"مکه بری انشاالله"
مادرم هم خندید و گفت:
"انشاالله با شما"
آقا!
اما من مکه رفتن با شما را بیشتر دوست دارم.
شما باشی...لباس احرام سفید تنت باشد...
بلند بگویی: لبیک...اللهم لبیک...
ما هم با شما بگوییم.
بعد با هم سنگریزه جمع کنیم...
تمام شب بیدار بنشینم و نماز خواندنت را تماشا کنم.
روز عرفه...زیر آسمان بایستیم.شما بخوانی:
"اللهم لیس لقضائه دافع"
آقا!
مرا با خودت به مکه ببر...
شمع پنجاه و هشتم نذر مکه رفتن با شما!