پدرم با نان آمد.
بوی نان تازه در خانه پیچید.
مادرم نان را لای سفره گذاشت.
باباجون سر سفره٬ کنار پدرم نشست.
آرام روی شانه اش زد:
" نان برکت است. سفره ات پر نان!"
آقا!
یادم آمد
"بیمنه رزق الوری"
به برکت شماست که نان سر سفره ی ماست...
شمع پنجاه و هفتم نذر خودت!
باران بارید.
زمین زنده شد.
مفاتیح را برداشتم...
نوشته بود:
"بکم ینزل الغیث"
پدرم خندید.
مادرم نماز شکر خواند.
ناگهان دلم چیزی خواست:
آقا!
مرا زنده کن...!
شمع پنجاه و ششم نذر باران!
آقا سید مهدی!
دیروز٬ زنگ آخر٬خانم معلم ما گفت که شما همه ی ما را می شناسی.
گفت که همه ی ما را به اسم می شناسی!
گفت که همه چیز ما را می دانی.
این که کدام شهر زندگی می کنیم.
این که چند ساله هستیم و کلاس چندم درس می خوانیم.
حتی گفت که خانه های ما را هم بلد هستی.
آقا سید مهدی!
من اولش خیلی خوشحال شدم...اما بعد دلم یک جوری شد.
یک جور بد...یک جور تنگ...
آقا سید مهدی!
شما همه چیز ما را می دانی
اما ما هیچ چیز شما را نمی دانیم.
نمی دانیم کدام شهر زندگی می کنی
ما نمی دانیم خانه ات کجاست...آدرسش چیست...
آقا سید مهدی!
شما همه ی ما را می شناسی
اما ما حتی اگر شما را هم ببینیم...نمی شناسیم!
آقا سید مهدی!
دلم یک جوری است...یک جور بد...یک جور تنگ!
شمع پنجاه و پنجم نذر دلهایی که یک جوری هستند جمعه ها!
جلوی تلویزیون دفتر مشقم را پهن کرده بودم
اما اصلا حواسم نبود.
زیر زیرکی به بابا جون و احمد آقا که تازه از سربازی آمده بود٬
نگاه می کردم.
باباجون٬ سر ِصبر استکان چایش را سر کشید.
بعد هم نگاهی به سرتا پای احمد آقا انداخت و گفت:
پسر! حالا که برگشتی...برو دنبال کسب و کار...
آستین هات رو بالا بزن...
دستت رو بزن به زانوهات...یا علی بگو و برای خونواده ات کاری کن!
برای خواهر مریضت فکر چاره باش...فکر دوا و درمون!
آقا سید مهدی!
ببین...
حال ما هم بد است...خیلی بد!
آستین هایت را بالا بزن.
کاری کن برای ما!
آقا سید مهدی!
مادرجون می گفت مردم اهل و عیال خدا هستند..
خانواده ی خدا!
برای ما کاری کن...
برای خانواده ی خدا فکری کن!
شمع پنجاه و چهارم نذر اجابت دعاهایم!