تبليغاتX
سقاخانه
 
پریروز٬ بعد از اذان ظهر
 
با مادرم٬ سوار تاکسی شدیم و رفتیم خانه ی زینت خانم.
 
توی راه اسم همه ی کوچه ها و خیابانها را نگاه کردم و خواندم.
 
خیابان دهم مرکزی...خیابان نسرین....کوچه پنجم...کوچه شهید زاهدی...
 
اسم کوچه ی زینت خانم٬ کوچه ی "شهید رفعت" بود.
 
مادرم گفت که کوچه را به احترام خانواده ی شهید که همان جا زندگی می کنند
 
به اسم شهید رفعت کرده اند.
 
آقا سید مهدی!
 
اما اسم شما٬ روی هیچ کدام از خیابانها و کوچه ها نبود.
 
کاش می دانستم اسم کدام خیابان...کدام کوچه را به احترام شما
 
عوض کرده اند؟
 
کاش خیابان شما را می شناختم...کوچه ی شما را بلد بودم
 
و پلاک خانه تان را حفظ بودم.
 
آقا سید مهدی!
 
دوستان نزدیکت حتما نشانی خانه ات را می دانند.
 
من هنوز به دوستی با شما فکر می کنم...
 
 ما را از دوستان نزدیکت کن!
 
 
شمع پنجاه و سوم نذر اجابت دعای  کسی که اسم کوچه را به احترام شما عوض کرد!
 
 
 
+       | 

 
 
بابا جون٬ از جوانیش پای منبر همین حاج آقا بوده
 
و به قول خودش با حاج آقا پیر شده.
 
هنوز هم که هنوز است٬ هرجا حاج آقا سخنرانی دارد٬ می رود.
 
بعضی وقتها برای دیدن حاج آقا حتی از این سر شهر به آن سر شهر می رود.
 
به قول دایی٬ کافی است حاج آقا لب تر کند تا آقاجون هر چیزی که دارد
 
برای حاج آقا بگذارد.
 
بابا جون وقتی از حاج آقا حرف می زند٬ ته چشمهایش برق می زند
 
 همیشه هم می گوید "خیلی چیزها رو از منبر حاجی دارم.خیلی دعاگوشم.
 
به گردنم خیلی حق داره.توی رفاقت بی معرفتیه اگر کاری از دستم بر بیاد و براش نکنم"
 
آقا سید مهدی!
 
ما هم خیلی چیزها را از شما داریم...اما حواسمان نیست.
 
کاش شما هم دوستان با معرفتی مثل باباجون داشتی٬ دوستان حواس جمع!
 
آقا سید مهدی!
 
اما اگر شما بخواهی٬ اگر شما نگاه کنی
 
من هم با معرفت می شوم.
 
یک دوست با معرفت...یک رفیق خوب!
 
آقا سید مهدی!
 
ما را با معرفت کن...و بعد با ما دوستی کن!
 
 
شمع پنجاه و دوم نذر دوستیمان!
 
 
+       |