تبليغاتX
سقاخانه
 
امامزاده خیلی شلوغ بود.
 
مادر٬ دستم را محکم گرفته بود و از لابه لای جمعیت ردم می کرد.
 
مادرم پایش را گذاشت روی پای یک پسر بچه و حسابی له اش کرد
 
اما بعدش کلی معذرت خواهی کرد
 
و تند و تند به مادر پسر بچه گفت که حلالم کنین.
 
آقا سید مهدی!
 
من یکهو یاد شما افتادم.
 
من شاید پای شمارا لگد نکرده باشم.
 
اما وقتهایی که مادرم را اذیت می کردم٬
 
و به حرف بابا گوش نمی کردم٬
 
موقعهایی که از امیر پیش بابا خبر چینی می کردم٬
 
همان وقتهایی که نمازهایم را آخر وقت می خواندم
 
یا آن دفعه ای که به دروغ گفتم  تسبیح بابا را من گم نکردم
 
حتما دلت را خیلی شکستم.
 
و  از دست من حتما خیلی غصه خوردی.
 
من خیلی بچه ی بدی هستم.
 
آقا سید مهدی!
 
ببخش و حلالم کن.
 
 
شمع پنجاه و یکم نذر این که حلالم کنی!
 
 
+       | 

 

 عمو امروز هی توی حیاط راه می رفت و بلند،بلند با تلفن حرف می زد.

و همه اش به  کسی که پای تلفن بود می گفت:

"آقا! پولت رو جور می کنم می دم...دیر و زود داره..اما سوخت و سوز نداره"

آقا سید مهدی!

من از مادر، معنی"سوخت و سوز نداره" را پرسیدم

و فهمیدم که آمدن شما هم، دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد.

یعنی شما حتما می آیی...

شمع پنجاهم نذر خوبیهات!

+       | 

 

آقا٬ امام جماعت مسجد محل است.

آقا هر روز ظهر برای رفتن به  مسجد

از کوچه ی ما می گذرد.

من و امیر برای سلام کردن به آقا٬ بازی با بچه ها را  رها می کنیم

می دویم به طرف آقا و سلام می کنیم.

او هم دستی به سرمان می کشد و با لبخند جوابمان را  می دهد.

بعضی وقتها هم امیر توی صف نان

آقا را می بیند و جایش را به او می دهد.

آقا سید مهدی! 

کاش راه شما هم از کوچه ی ما می گذشت...

  

شمع چهل و نهم نذر دیدنت!

 

+       | 

 

دیروز خاله داشت می رفت مشهد

مادرم توی سینی آب و قرآن گذاشت.

خاله را از زیر قرآن رد کرد 

و در گوشش گفت:

"خدا،پشت و پناهت...به سلامت بری و زود برگردی".

بعد هم پشت سر خاله، آب ریخت.

مادرم می گوید وقتی پشت سر مسافر،آب می ریزی، زود برمی گردد.

آقا سید مهدی!

کاش روزی که داشتی می رفتی سفر،

کسی پشت سرت آب می ریخت.

کاش دوستانت در گوشت می گفتند:

 به سلامت بری و زود برگردی.

آقا سید مهدی!

خدا پشت و پناهت...به خدا می سپارمت...الهی که زود برگردی.

شمع چهل و هشتم نذر سلامتیت!

 

+       |