![]() |
دیروز عصر٬بعد از این که مادر خوابید
یواشکی کلید انباری را از بالای یخچال برداشتم
و با امیر رفتم انباری.
به همه جا سرک کشیدیم.
در چمدانها را باز کردیم.
توی یکی از چمدانها،جعبه ی خیاطی مادرجون بود
اما به جای سوزن و نخ، تویش پر از نامه بود.
نامه هایی که وقتی بابا سرباز بوده، مادرجون برایش می نوشته.
با امیر،یکی یکی نامه های مادرجون را خواندیم.
توی یکی از نامه ها، مادرجون نوشته بود:
جوابِ نامه، مثل جوابِ سلام واجب است.
آقا سید مهدی!
من از امروز برایت نامه می نویسم و زیر جانماز می گذارم
و منتظر می نشینم تا یک جوری جواب مرا بدهی.
آقا سید مهدی!
چقدر خوب است که جواب نامه مثل جواب سلام واجب است.

شمع چهل و هفتم نذر همین زودی ها که جوابمان را می دهی!

بابا٬چندبار پشت سر هم شماره می گیرد.
گوشی همراه دوست بابا خاموش است.
و تلفن خانه اش روی پیغام گیر است.
بابا گوشی را سرجایش می گذارد
و با ناراحتی به مادرم نگاه می کند:
"مهندس خودش گفت زنگ بزن...حالا جواب نمی ده"
آقا سید مهدی!
کار بابا گره خورده است به این آقا
همین آقایی که تلفنش را جواب نمی دهد.
همین آقای مهندسی که تلفن خانه اش روی پیغام گیر است
و هی تشکر می کند و می گوید که بعدا تماس می گیرد.
آقا سید مهدی!
بگذار وقتی بزرگ شدم
همه ی کارهایم به شما گره بخورد.
به شمایی که وقتی قول می دهی
وقتی عهد می کنی
سر قولت می مانی.
شمایی که هیچ وقت راه ارتباط کسی باهات بسته نیست.
شمایی که همیشه جواب می دهی.
آقا سید مهدی!
کار همه را گره بزن به کار خودت...
