تبليغاتX
سقاخانه

 

 

دایی روزنامه را نشانم می دهد.

 

وسط روزنامه٬ بین یک عالم کلمه٬

 

دایی٬ دور یک عدد را با خودکار قرمز٬ خط کشیده است.

 

می گوید:بخوان.

 

  عدد خیلی بزرگ است.

 

من هی یکان و دهگانش را می شمارم...

 

اما باز هم نمی توانم بخوانمش.

 

می گویم:خانم ما٬ ما هنوز این عددها را یادمان نداده.

 

مادر اخم می کند که یعنی تو ٬

 

همیشه چیزهایی را که یادت نیست می اندازی گردن خانم معلمت که یادتان نداده.

 

دایی روزنامه را نشان مادرم می دهد:

 

 بچه های خودشان با پارتی می روند دانشگاه

 

بعد یک میلیون و نیم بچه٬ برای رتبه ی زیر هزار

 

باید توی سر و کله ی هم بزنند.

 

آقا سید مهدی!

 

 آقا روضه خوان محله ما٬

 

آن شب توی هیئت گفت که دوستان خوب شما ٬ رفیق های صمیمی شما

 

فقط سیصد و سیزده نفرند.

 

اما انگاری٬ دایی یادش نیست که رتبه خوب٬ یعنی از یک تا سیصدو سیزده. 

 

دایی حواسش نیست که شما برای دوستانت٬ پارتی بازی نمی کنی.

 

آقا سید مهدی!

 

می شود رتبه ی ما٬ بشود زیر سیصد و سیزده؟

 

 

شمع چهل و چهارم نذر سلامتی دوستانت!

 

 

+       |