سر خرید برای مادر
با امیر هی دعوایم می شد.
امیر هی جر زنی می کرد و مرا برای خرید می فرستاد.
وقتی هم که خودش برای خرید می رفت٬ با بقیه ی پول سر طاقچه
از همین قاسم آقا٬ برای خودش یخمک می خرید.
من هم همه چیز را به مادرم گفتم.
حالا چند روزی است که نوبتی برای مادر خرید می کنیم
و مادر٬ دیگر پولها را سر ِطاقچه نمی گذارد.
امروز خرید نان نوبت من بود.
از توی کیف ِ مادر٬ پول برداشتم.
مادر توی کیف پولش٬
عکس من و امیر را گذاشته است...
مادرم می گوید٬ آدمها عکس عزیزانشان را همیشه همراه خود دارند.
آقا سید مهدی!
من کیف پول ندارم.
اما اگر کیف پول داشتم٬ دلم می خواست
عکس شما را توی ِ آن می گذاشتم.
و هر روز٬ هی نگاهت می کردم.
و شما٬ از توی عکس٬ به من می خندیدی.
آقا سید مهدی!
جای ِعکس شما٬ توی همه ی کیف پولها٬ خالی است...
شمع چهل و سوم٬ نذر روزی که جایت خالی نباشد بین ما!