آقا سید مهدی!
من یک اسم دیگر هم برای شما پیدا کرده ام.
توی جدولِ اولِ کتابِ عربی ِ نفیسه ـ همین دختر طبقه بالایی هاـ
نوشته بود: مفرد مذکر غایب!
بابا می گوید"مفرد مذکر غایب" یعنی یک آقا که غایب است.
من به بابا گفتم که آن یک آقا٬ شمایی.
بعد بابا گفت که اگر همان یک آقا٬ حاضر باشد
آن وقت می شود: مفرد مذکر مخاطب!
یعنی یک آقا که هست...ظاهر است.
شمع سی و هشتم نذر روزی که مفرد مذکر غایب بشود مفرد مذکر مخاطب!
پریروز٬ خانم معلم برگه های امتحان علوم راداد
و گفت که ما قدر زحمت هایش را نمی دانیم و درس نمی خوانیم.
بعد هم عصبانی نگاهمان کرد و گفت که زیر برگه هایتان
راباید پدرتان امضا کند.
وزیری که صورتش از گریه سیاه شده بود
آرام گفت:خانم اجازه! ما که بابا نداریم...
خانم هم سرش را انداخت پایین و چیزی نگفت.
آقا سید مهدی!
مادرجون می گوید شما بابای همه بچه های یتیم هستی.
یک روز می آیی...
زیر برگه ی همه ی بچه هایی که بابا ندارند٬امضا می کنی
زیر برگه ی علوم وزیری هم می نویسی:
"انشاالله دیگر تکرار نخواهد شد"
و زیرش امضا می کنی:
"حجه بن الحسن العسکری"
شمع سی و هفتم نذر دستخطت!
آفتاب پهن می شود تا روی سفره ی صبحانه...
و مرا هی به یاد شما می اندازد...
مادر٬ چایِ شیرین را دستم می دهد.
لقمه ای نان و پنیر درست می کنم.
آقا سید مهدی!
کاش روزی که از راه می رسی
سر سفره ی کوچک ما هم بنشینی
کنار همین سفره ...همین جا...
درست روبه روی من...
و من برایت چای بریزم
و هی نگاهت کنم...
شمع سی و هفتم نذر خودِخودت!