آقا سید مهدی!
سلام...
سقاخانه٬ دل هرکسی است که دوستت دارد.
و هر قطره اشک٬ شمعی که به احترام نامت روشن می شود.
اینجا اما دیگر نمی شود چیزی نوشت...
آقا سید!
خودت خوب می دانی کِی دوباره خواهم نوشت...
شمع آخر٬
نذر اجابت دعای همه کسانی که روزی اینجا شمعی روشن کردند...یا نکردند!
امروز خیلی برف بارید.
مادرجون می گوید از دم اذان صبح برف می باریده.
ما امروز خانه بودیم و مدرسه نرفتیم.
به جایش کلی برف بازی کردیم.
یواشکی به مادر می گویم که الهی ۲۰ روز پشت سر هم برف ببارد.
مادر اخم می کند و می گوید:
"که ۲۰ روز تعطیل باشی و با امیر توی سر و کله ی هم بزنین؟
به جای این آرزوها٬ بشین تمرین های کتاب گام به گام رو حل کن
که تفریق انتقالی رو یاد بگیری که فردا مدرسه باز شد٬امتحان ریاضیت رو خوب بدی."
آقا سید مهدی!
اما من اصلا به خاطر امتحان ریاضی و تفریق های انتقالی این آرزو را نکردم.
شما که می دانی...
من توی همان کتاب بابا دیدم که نوشته بود
سالی که شما بیایی ٬ برف و باران زیاد می بارد٬ ۲۰ نوبت.
آقا سید مهدی!
الهی که ۲۰ نوبت برف ببارد...
حتی اگر ما تعطیل نباشیم.
شمع سی و پنجم نذر باریدن بیست نوبت برف!
مادرجون ته تقویمش٬
اسم همه ی سیدهایی که می شناسد را نوشته است.
تا همین چند سال پیش
که پادرد نداشت و به قول خودش "از پانیفتاده بود"
عید غدیر که از راه می رسید٬
چادرش را سر می کرد
و از صبح٬ می رفت دیدن سادات.
غروب هم که بر می گشت٬ کلی اسکناس ۵۰ تومانی و ۲۰ تومانی
عیدی گرفته بود که بین همه تقسیم می کرد.
اما حالا٬ که پایش درد می کند
روزهای عید غدیر٬ تنها به سیدهایی سر میزند
که خانه شان نزدیک است و پله ندارد.
آقا سید مهدی!
اما من می دانم
اگر شما بیایی٬
مادرجون از ذوق ِ دیدنِ شما
مثل همان سالها٬
راه می افتد.
می آید برای دیدنت
حتی اگر خانه ی شما٬
دور باشد و کلی هم پله داشته باشد.
آقا سید مهدی!
وقتی شما بیایی...
عید غدیر که بیاید٬
شما شالِ سبزت را دور گردنت می اندازی.
همه برای دیدنت می آیند.
شما دست همه ی مهمانها را می گیری...
لبخند می زنی
و می گویی:
"الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت امیر المومنین "

شمع سی و چهارم٬ نذر عید غدیری که بیاییم برای دیدنت!