تلویزیون ٬ صحرای عرفات را نشان می دهد.
و من هی به صفحه تلویزیون خیره می شوم.
هی آقایان را نگاه می کنم.
به چشم هایشان زل می زنم.
امیر می خندد:
دنبالِ آقا معلم ما می گردی؟
نمی خندم. جدی می گویم:
نه خیر...دنبال آقا سید مهدی می گردم.
آقا سید مهدی!
من شنیده ام روز عرفه٬ شما حتما مکه ای. عرفات...
و من از توی تلویزیون دنبال شما می گردم.
و هی دلم می خواهد که جای معلم امیر آنجا بودم.
بعد می گشتم دنبال شما...
حتما پیدایتان می کردم.
می گفتم که برایتان شمع روشن می کنم.
می گفتم که بچه های محل هم٬ می آیند اینجا و برای شما نذر می کنند.
حاج آقا سید مهدی!
حالا که من اینجایم.
مکه نیستم و نمی بینم شما را...
اما مادرجون می گوید شما چشم خدایی
همه جا ما را می بینی.
آقا سید!
می شود؟
می شود صحرای عرفات٬ برای ما
برای همه ی ما
برای همه ی بچه های محل
دو رکعت نماز بخوانی؟
تا ما هم با شما حاجی شویم؟
آقا سید مهدی!
حجت قبول .
شمع سی و سوم نذر قبولی حج ِ شما!
امروز جشن است.
عروسی است.
همه خوشحالند.
صبح٬ مادرجون مرا بوسید و تبریک گفت و آبنبات داد.
اما نمی دانم من چرا خیلی خوشحال نیستم.
آقا سید مهدی!
من دلم یک جوری است٬ امروز.
انگاری هی می خواهد گریه ام بگیرد.
شاید چون می دانم٬ که در ِ خانه ی همین نو عروس را آتش می زنند.
توی همین کوچه که امروز همه٬ هلهله می کنند٬ به عروس سیلی می زنند.
توی همین خانه ای که امروز٬ جشن است٬ دست داماد را می بندند.
شاید چون می دانم٬ عروس و داماد ِ امروز به پای هم پیر نمی شوند.
شاید چون می دانم خیلی سال نمی گذرد که داماد تنها می ماند٬
که عروس می رود.
که بچه های این عروس و داماد سختی می کشند٬ زیاد.
آقا سید مهدی!
کاش من نمی دانستم.
کاش کسی نمی دانست که چه می شود.
کاش کسی دعا می کرد تابه پای هم پیر شوند.
آقا سید مهدی!
مرا ببخش.
عیدت مبارک آقا!
شمع سی و دوم نذر عروس و داماد امروز!
آقا سید مهدی!
من شنیده ام روزی که شما می آیی فردای پنج شنبه است٬ یعنی جمعه!
و مدرسه ها تعطیل است.
من به امیر گفتم٬ جمعه ای که قرار است شما بیایی
زود ِزود از خواب بیدار می شوم.
روسری گلدارم را اتو می زنم.
چند شاخه گل نرگس از باغچه ی خانه ی زهره خانم می چینم.
روی تکه کاغذی برای مادرم می نویسم:
"آقا سید مهدی آمد. رفتم دیدنش. مشق هایم را اما ننوشته ام."
بعد آفتاب که از مغرب زد٬ راه می افتم.
می آیم دیدنت.
برایت دست تکان می دهم.
نمی دانم می خندم یا گریه می کنم.
اما می دانم که خوشحالم.
شما هم خوشحالی. به من می خندی.
آقا سید مهدی!
من اینها را که برای امیر تعریف کردم٬ او هم دلش خواست که با من بیاید.
می شود من و امیر با هم بیاییم؟
آقا سید مهدی!
چقدر خوب است روزی که می آیی.

شمع سی و یکم نذر جمعه ای که در راه است!
آقاسيد مهدي!
کوچه ي خانه ي عمو حسين، کوچه ي "بني هاشمي " است.
کوچه ي بني هاشم هي مرا ياد فاطميه ي چند سال پيش مي اندازد...
که بابا برايم ماجراي مادر شما را گفت.
ماجراي کوچه ي بني هاشم را...
که برايم گفت هزار و چهارصد سال پيش
توي مدينه ، تازيانه ها را کشيدند
مادر بچه سيد ها را کشتند.
ياد شبي که بابا گفت دل شيعه از همون وقت آشوب است.
آقا سيد مهدي!
من مي دانم که خاطر مادر شما از آن کوچه پريشان است.
اما کوچه هاي ما، امن و امان است.
آقا سيد مهدي!
فاطميه که از راه مي رسد٬ ما توي کوچه هايمان سينه مي زنيم، سيلي نمي زنيم.
گريه مي کنيم٬ آتش نمي زنيم.
آقا سيد مهدي!
به مادرت بگو، از کوچه هاي ما عبور کند.
از بين سينه زنها رد شود.
و نگاهمان کند.
شمع سي ام نذر مادرت!
امیر پس فردا می رود مشهد.
با دوستانش می رود.
آقا سید مهدی!
دل من اما هی می شکند.
می گیرد.
آقا سید !
من که جیغ جیغ نمی کنم.
مشق هایم را زود می نویسم.
املاهایم را بیست می شوم.
هر روز صبح سر ِصف برای شما دعای فرج می خوانم.
سفره را می چینم.
برای مادر ماست می خرم.
لباس های مادرجون را روی بند پهن می کنم.
تازه٬ با بچه ی نیره خانم بازی می کنم تا سرش گرم شود.
.....
با همه ی اینها اما عمه ی شما مرا دوست ندارد.
پدر شما٬ امام رضا هم همین جور.
فقط امامزاده علی اکبر مرا هی دوست دارد
که می گذارد برویم زیارتش.
به قول مادر جون "یحتمل"آن هم به خاطر عمو مسعود...
که همان جا مزارش است.
اصلا آقا سید مهدی!
من دختر بدی هستم
اما شما را هی دوست دارم.
شمع بیست و نهم نذر این که پدرتان دوست داشته باشد ما را!