|
تمام شمع هایم نذر چشمان شما
|
اما باز هم بابا نخندید.
فقط گفت : " مواظب خودت باش بابا "
مامان هم سرش را کج کرد و گفت که این دو ، سه شب اردو دختر خوبی باشم.
برایشان دست تکان دادم و مینی بوس راه افتاد
صدای خنده من با صدای بقیه بچه ها مینی بوس را پر کرد.
اما وقتی برگشتم و از پنجره پشت سر را نگاه کردم
هنوز وایساده بودند و بابا داشت اشک هایش را پاک می کرد.
آقا سید مهدی!
شما که از بابای من مهربانتری
وقتی با خوشحالی و بی خیالی داشتیم از شما دور می شدیم
وقتی خندیدیم و از شما فاصله گرفتیم
شما هم برای ما گریه کردی؟
توی صفحه سفید دفتر مشقم
بزرگ می نویسم :
دست
توی چند صفحه سفید بعدش
باز می نویسم:
دست
چقدر خط فاصله بگذارم
بین این دو دست ؟
چقدر فاصله افتاد بین این دو دست ؟
آقا سید مهدی!
مداد قرمز را بردار
خط فاصله بین دستها را شما بگذار...
این روزها
اگر یادتان بود
از دعا فراموشم نکنید.
خادم کوچک سقاخانه
نمی دانم امروز کجا می روی
دم ِ در ِ کدام هیئت و تکیه می ایستی
و گریه می کنی
هیچی نمی دانم
فقط این را می دانم که باید انگورها را از ظرف میوه ها بردارم.
و به بابا بگویم که دیگر انگور نخرد شبهای جمعه ای
که فردایش شاید شما بیایی
من از این انگورهای ِ شیرین ترسیده ام
که حبه حبه زهر شدند و پدرت را شهید کردند و رخت عزا تن ِ شما کردند.
آقا سیدمهدی!
من خیال ِ آمدنت را بافته ام.
سر صف هر روز صبح دعای فرج خوانده ایم.
شما را به این آرزوها ، به این خیال ها و دعاهای سر صف
انگور نخور.
من از انگور خوردنت می ترسم.
شایسته نیستم اما حتما دعاگویتان خواهم بود.
دعا کنید قبولم کنند.