تبليغاتX
سقاخانه
 
 
بچه تر که بودیم٬بعد از ظهرهای گرم تابستان با امیر به کوچه می رفتیم.
 
گل کوچک بازی می کردم...بعضی وقتها هم بالا بلندی
 
بچه های علی عصمت خانم اگر بودند٬قایم باشک هم بازی می کردیم.
 
وقتهایی که گل کوچک بازی می کردیم٬حسابی عرق می ریختیم
 
حتی بعضی وقتها هم زمین می خوردیم و سر زانوی شلوارهایمان پاره می شد..
 
امیر هم همیشه سر آرنجش زخمی می شد.
 
بعد٬ دم آمدن بابا که می شد٬می رفتیم خانه.
 
مامان٬سر و روی خاکیمان را می شست و مرتبمان می کرد.
 
زخم آرنج امیر را می بست.
 
سر زانوی شلوارهایمان را می دوخت
 
و زیر لب به من می گفت:
 
"دختر٬بشین تو خونه٬با عروسکات بازی کن٬خوبیت نداره سر ظهر می دوی توی کوچه"
 
و وقتی بابا می آمد٬مارا مرتب و تمیز می فرستاد پیش بابا.
 
بابا هم اصلا نمی فهمید که ما چقدر آتش سوزانده ایم و چه بلاهایی سرمان آمده...
 
آقا سید مهدی!
 
می خواهم یواشکی و در گوشی با مادرت حرف بزنم.
 
مادرآقا سید مهدی!
 
ما همان بچه های سر به هوا و بازیگوشیم...
 
زمین خورده ایم...خاکی شده ایم.
 
سر آرنج هایمان زخمی گناه است...
 
سر و روی ما را بشوی.
 
زخم هایمان را ببند.
 
و ما را مرتب بفرست پیش پسرت...
 
راستش با این زخم ها و با این گرد و خاک٬رویمان نمی شود برویم پیش پسرت!
 
ما را بشوی از گناه امشب...
 
 
 
 
+       | 

 

بابا جون نمازش تمام شده بودو داشت دعای فرج می خواند

که رفتم و کنار سجاده اش نشستم. 

گفتم:بابا جون!چرا اینقدر برای امام زمان دعا می خوانی اما امام زمان برای شما دعا نمی کند؟

بابا جون لبش را گاز گرفت و گفت:"نگو دختر!

آقا یاد ما هست.حواسش به ما هست.دعا می کند٬اما ما نمی فهمیم"

بعد هم سرش را به خواندن کتاب دعا گرم کرد که جواب مرا ندهد.

آقا سید مهدی!

چرا یک جوری یاد ما نیستی که ما بفهمیم؟

چرا جوری دعا نمی کنی که ما بدانیم؟

آقا!

برای من یواشکی دعا نکن...جوری دعا کن که بفهمم.

قایمکی حواست به من نباشد..جوری حواست بهم باشد و طوری نگاهم کن که متوجه بشوم.

 

+       | 

 

 صدای حسنیه خانم از اتاق پایین می آمد که محکم توی گوش ناصر-نوه اش -زد

و بعد شروع کرد به گریه کردن که :

"اگر سایه آقات بالا سرت بود و مادرت جوونمرگ نمی شد شاید تو به این روز نمی افتادی. "

یادم افتاد به حرفهای مادر جونم که می گفت:" یتیم بچه شیعه است که از امامش دور افتاده"

آقا!

ما از شما دور افتادیم...

چشم باز کردیم همه را دیدیم الا شما...

صدای همه را شنیدیم بجز شما...

بچه یتیم وضعش بهتر از این نمی شود...

شاید اگر بودی این همه بد نمی شدیم...

اگر سایه ات را که بالای سرمان است می دیدیم٬ شاید به این روز نمی افتادیم.

آقا!

خسته شدیم از ندیدنت...از نشنیدن صدایت...

آقا!

یکبار صدایم کن به اسم کوچک...ضرر که ندارد...شاید درست شدم!

 

 

+       | 

 

آقا!

سلام...

ما بدیم...حال ما بد است.

کاری نمی کنی؟

 

+       |