|
تمام شمع هایم نذر چشمان شما
|
اینجا
وقتی مهمان ها می آیند
صاحب عزا می ایستد دم در خانه
مادرم می گوید این رسم است.
از مادرم می پرسم :" این رسم ، مال همه جاست ؟"
مادرم اخم هایش می رود توی هم ؛ مثل وقتهایی که دارد فکر می کند
بعد می گوید : " شاید . فکر کنم همه جایی باشد. "
رویم را می کنم آن طرف. زیر لب می گویم :" شاید هم نباشد.
شاید همه این رسم را نداشته باشند "
آقا سید مهدی!
اهل مدینه که این رسم را ندارند ؟ نه ؟
پدر شما که نایستاد کنارِ...؟
سفره هفت سین انداختیم
تخم مرغ هایش را من رنگ کردم.
ماهی قرمز توی تنگ را امیر سر سفره آورد
سکه هایش را بابا گذاشت
سرکه را مامان توی کاسه ریخت
و ما یادمان نبود که جان ِ قرآن و آب و آینه شمایی.
همه کنار سفره نشستیم.
دعای تحویل سال ، را همه با هم خواندیم.
و حواسمان به جای خالی شما نبود.
سال تمام شد ، ما خندیدیم.
سال جدید شروع شد ، ما خوشحال بودیم
آقا سید مهدی!
روزها دارد یکی یکی می گذرد
در بی خبری
در بی شمایی ...
-----------
حواسمان کجاست ؟
گله و اخم باشد برای بعد از امشب
آقا سید مهدی!
حالتان رو به راه نیست
بابایتان افتاده است توی بستر
دلت غصه دارد
چشمهایت اشک ...
ولی من لب ور چیده ام .
گله دارم.
گوشه خانه کز می کنم و هی چشم می دوزم به آسمان
ولی خبری نیست. هیچ خبری از گشایش نیست.
تو بگو...
بگو ...
خدا با من قهر است ؟
با مردم این شهر قهر است ؟
خدا ما را نمی خواهد ؟
به شما هم گفته با اینها حرف نزن ؟
دلت برایشان نسوزد ؟
راستش را بگو ...
شما را به سامرای غریب پدرت
کاری بکن.
حرفی بزن.
اما باز هم بابا نخندید.
فقط گفت : " مواظب خودت باش بابا "
مامان هم سرش را کج کرد و گفت که این دو ، سه شب اردو دختر خوبی باشم.
برایشان دست تکان دادم و مینی بوس راه افتاد
صدای خنده من با صدای بقیه بچه ها مینی بوس را پر کرد.
اما وقتی برگشتم و از پنجره پشت سر را نگاه کردم
هنوز وایساده بودند و بابا داشت اشک هایش را پاک می کرد.
آقا سید مهدی!
شما که از بابای من مهربانتری
وقتی با خوشحالی و بی خیالی داشتیم از شما دور می شدیم
وقتی خندیدیم و از شما فاصله گرفتیم
شما هم برای ما گریه کردی؟
توی صفحه سفید دفتر مشقم
بزرگ می نویسم :
دست
توی چند صفحه سفید بعدش
باز می نویسم:
دست
چقدر خط فاصله بگذارم
بین این دو دست ؟
چقدر فاصله افتاد بین این دو دست ؟
آقا سید مهدی!
مداد قرمز را بردار
خط فاصله بین دستها را شما بگذار...