تبليغاتX
سقاخانه
 
 
امروز ظهر٬ بابا خانه نیامد.
 
مادر گفت که بابا٬ دلش برای حاجی تنگ شده بود٬
 
برای همین هم٬ رفته پیش عمه لعیا
 
بابای ِمن٬ هر وقت دلش برای پدرش
 
که سالهاست فوت کرده٬ تنگ می شود
 
به دیدن عمه اش می رود.
 
بابا می گوید٬ عمه بوی ِحاجی را می دهد.
 
من اما عمه ندارم٬ و روزهایی که بابا برای ماموریت به مسافرت می رود
 
و من هی دلم برایش تنگ می شود٬ نمی دانم کجا بروم.
 
آقا سید مهدی!
 
شما عمه داری.عمه ی شما٬ قم است.
 
مادرم می گوید٬ عمه ی شما خیلی خانم است.
 
آقا سید مهدی!
 
شما هم که دلت برای پدرت تنگ می شود٬می روی دیدن عمه ات؟
 
دلت که هوای ِ پدرت را می کند٬ سر می گذاری به ضریح حرم عمه ات؟
 
آقا سید مهدی!
 
امشبت را تسلیت...آقای ما!
 
 
 
شمع چهل و دوم نذر اجابت دعای همه ی کسانی که امشب دلشان پیش عمه ی شماست!
 
 
+       | 

 
ما هر سال بهار٬ توی باغچه ی خانه
 
پیاز ِگل نرگس می کاریم.
 
اما هیچ سالی٬ گل نمی دهد.
 
مادرم٬ امسال از کنار خانه ی عموحسین
 
چند شاخه گل نرگس مصنوعی خرید
 
و گفت که دیگر توی باغچه٬ گل نرگس نمی کاریم.
 
بابا هم گفت که کاشتن گل نرگس فایده ندارد.
 
آقا سید مهدی!
 
صدای پایت که به گوش نرگس ها برسد
 
گل می دهند.
 
 
شمع چهل و یکم نذر صدای پایت که می شنویم از دور!
 
 
 
 
+       | 

 
 
آقا سید مهدی!
 
من سه اسکناس دوهزار تومانی از عیدی هایم
 
را گذاشته ام زیر ِقرآن
 
که وقتی نامه ی شما آمد٬ بدهم به پیرمرد ِپستچی.
 
چون خانم ِدینی ما گفته است٬ هر کس برای شما نامه بنویسد
 
بی جواب نمی ماند.
 
آقا سید مهدی!
 
من اما خیلی وقت است که برای شما نامه نوشته ام
 
و توی ِچاه انداخته ام
 
اما شما هنوز جواب مرا نداده ای.
 
بعضی وقتها به خودم می گویم شاید نامه را بدخط نوشته ام
 
یا شاید شما خیلی سرت شلوغ است
 
اما من خیلی وقت است که منتظرم آقا!
 
راستی٬ مادرم می گوید پیرمرد پستچی
 
دو تا دختر دم بخت دارد و دست و بالش هم تنگ است.
 
اگر شما زود٬ جواب نامهی مرا بدهی
 
من هم  سه تا دوهزار تومانی را به پیرمرد می دهم
 
تا به قول ِبابا٬ به زخم ِزندگیش بزند.
 
آقا سید مهدی!
 
شما که دوست نداری٬ دست وبال پیرمرد تنگ باشد
 
دوست داری؟
 
 
شمع چهلم نذر آمدن نامه ات!
 
 
+       | 

 
لباس ِعید ِ ما٬ امسال مشکی است.
 
ما امسال٬ آجیل هم نخریدیم.
 
و شیرینی نخودچی و گردویی هم نه!
 
و صدای "یا مقلب القلوب" خواندن مادرجون٬ نپیچید.
 
و از دست ِ مادرجون٬ هم عیدی نگرفتیم.
 
امسال عید٬ کنار بابا
 
جای ِ مادرجون خالی بود...خیلی خالی!
 
آقا سید مهدی!
 
بابا٬ گریه نکرد.
 
اما ریش هایش٬ تند و تند سفید شد.
 
و فشار خونش هی بالا رفت.
 
بابا به ما گفت که وقتی خیلی دلمان برای مادرجون تنگ شد
 
یاد ِمادر ِشما باشیم.
 
که خیلی جوانتر از مادرجون بود
 
گفت که یادمان باشد٬برای تشییع مادر ِشما٬ کسی نبود غیر از ۴ نفر!
 
که کسی بلند بلند٬ "لااله الا الله" نگفت.
 
آقا سید مهدی!
 
 من و امیر٬ مادر و بابا٬ دوستان مادرجون٬
 
همه می دانیم که مادرجون کجا دفن است.
 
اما آقا سید مهدی!
 
دوستان مادر ِ شما٬ نمی دانند قبرش کجاست...
 
بچه سید ها دلتنگ مادرشان که می شوند
 
نمی دانند که باید سر کدام مزار بروند...
 
آقا سید مهدی!
 
 دعا می کنی که مادرجون٬پیش مادر شما باشد؟
 
 
شمع سی و نهم نذر سلامتیت!
 
+       |