![]() |
بابا جون نمازش تمام شده بودو داشت دعای فرج می خواند
که رفتم و کنار سجاده اش نشستم.
گفتم:بابا جون!چرا اینقدر برای امام زمان دعا می خوانی اما امام زمان برای شما دعا نمی کند؟
بابا جون لبش را گاز گرفت و گفت:"نگو دختر!
آقا یاد ما هست.حواسش به ما هست.دعا می کند٬اما ما نمی فهمیم"
بعد هم سرش را به خواندن کتاب دعا گرم کرد که جواب مرا ندهد.
آقا سید مهدی!
چرا یک جوری یاد ما نیستی که ما بفهمیم؟
چرا جوری دعا نمی کنی که ما بدانیم؟
آقا!
برای من یواشکی دعا نکن...جوری دعا کن که بفهمم.
قایمکی حواست به من نباشد..جوری حواست بهم باشد و طوری نگاهم کن که متوجه بشوم.
صدای حسنیه خانم از اتاق پایین می آمد که محکم توی گوش ناصر-نوه اش -زد
و بعد شروع کرد به گریه کردن که :
"اگر سایه آقات بالا سرت بود و مادرت جوونمرگ نمی شد شاید تو به این روز نمی افتادی. "
یادم افتاد به حرفهای مادر جونم که می گفت:" یتیم بچه شیعه است که از امامش دور افتاده"
آقا!
ما از شما دور افتادیم...
چشم باز کردیم همه را دیدیم الا شما...
صدای همه را شنیدیم بجز شما...
بچه یتیم وضعش بهتر از این نمی شود...
شاید اگر بودی این همه بد نمی شدیم...
اگر سایه ات را که بالای سرمان است می دیدیم٬ شاید به این روز نمی افتادیم.
آقا!
خسته شدیم از ندیدنت...از نشنیدن صدایت...
آقا!
یکبار صدایم کن به اسم کوچک...ضرر که ندارد...شاید درست شدم!
آقا!
سلام...
ما بدیم...حال ما بد است.
کاری نمی کنی؟